السلام علیک یا ابا عبدالله
سر تا به پا هر لحظه کم کم آب می شد
با هر صدای العطش بی تاب می شد
وقتی کنار علقمه شد تیر باران
یک گل به روی شاخه ای سیراب می شد
***********************************
جداشدی ازمن
بی آنکه بفهمم از کدام شاخه
در فکر بهار بودم
شاید پاییزرا بهانه کردی
حالا خودت را در آغوش این رود
به جریان انداخته ای
میخواهم دریا باشم
تا اولین باران تو را به من برگرداند.
------------------------------------------
شعر هایت با تاخیر به من می رسند
و حرفهایم را از زبان باد می شنوی
اصلا باید این پنجره همیشه باز را ببندم
پرده را بکشم
و فکر کنم
دنیا کمی چرخیده
تو ساکن دریایی شده ای
که هر روز موج به موج به من نزدیکتر می شود
و من دختری که هر غروب
تنها با گردنبند جدیدی از مروارید به خانه برمی گردد
شاید اصلا باید دوباره به دنیا بیاییم
تو ماه شوی
تا صبح تمام آسمان را قدم بزنی
چشمک ستاره ها را ندیده بگیری
تا زودتر از همیشه طلوع کنم
نه
حتی اگر دنیا بچرخد
دوباره به دنیا بیاییم
فاصله دیواریست
که هیچ گاه کوتاه نمی آید.
۱)
این هفته هم
چایش را
با خنده ای کمرنگ سر کشید
وقتی تقویم فرمانده
روزی را برای مادر خالی نداشت
آن شب
تیری هوایی شلیک کرد تا به جایی برنخورد.
۲)
انگار خبری نیست
لا به لای درختانی که جاده را میخکوب کرده اند
که پر می کشند
به قصه های مادر بزرگ
و هر شب خوابم را سیاه می کنند
تو اما کبوتری هستی
که خوابم را بالا و پایین می کنی
چه فرق می کند
این قصه راست باشد یا دروغ
وقتی تو هم
در آخر به خانه نمی رسی.
نگرانم
آنقدر که هر روز دستهایت را وارسی می کنم
نکند گرمای دستی ...
گونه هایت را نکند رد بوسه ای
چشم هایت
مبادا برق نگاهی
به هر دری زده ام
اما تو
دیواری شده ای که پس از سالها تازه دهان باز کرده
باور نمی کنم تو همانی که برای هیچ سری شانه خالی نکردی
اما اینجا بالاتر از سیاهی رنگی هست
می خواهم تبعیدت کنم
به جایی که شاید رو سفید شوی
امروز
این قاب خالی مرا یاد تو می اندازد
یادت هست؟
چند روز پیش در آینه به من لبخند زدی.

